تبليغاتX
هر چه می خواهد دل تنگت بگو ... - مجموعه داستانهای دنباله دار (1)

هر چه می خواهد دل تنگت بگو ...

به سراغ من اگر می آیید ... این که دیگه فکر کردن نداره بیا ...تند تند بیا

مجموعه داستانهای دنباله دار (1)

مدير مدرسه اثر جلال آل احمد 

قسمت دوم داستان ...

و از در آمديم بيرون .بعد از آن به اطاقی که در آينده مال من بود سرزديم .بهتر از اين نمی شد . بی سرو صدا ، آفتاب رو ، دور افتاده . وسط حياط ، يک حوض بزرگ بود و کم عمق 0000.

تنها قسمت ساختمان بودکه رعايت حال بچه های قد و نيم قد در آن شده بود .دور حياط ديوار بلندی بود درست مثل ديوار چين .
سد مرتفعی در مقابل فرار احتمالی فرهنگ و ته حياط مستراح و اتاق فراش بغلش و انبار زغال و بعد هم يک کلاس .به مستراح هم سرکشيديم .
همه بی در وسقف و تيغه ای ميان آنها .نگاهی به ناظم کردم که پا به پايم می آمد .
گفت : «- دردسر عجيبی شده آقا .
تا حالا صد تا کاغذ به اداره ی ساختمان نوشتيم آقا . می گند نمی شه پول دولت رو تو ملک ديگرون خرج کرد .» - «گفتم راست ميگند .
» ديگه کافی بود .
آمديم بيرون .
همان توی حياط تا نفسی تازه کنيم وضع مالی و بودجه و ازين حرفها ی مدرسه را پرسيدم .
هر اتاق ماهی پانزده ريالحق نظافت داشت . لوازم التحرير و دفترها را هم اداره ی فرهنگ می داد .
ماهی بيست و پنج تومان هم برای آب خوردن داشتند که هنوز وصول نشده بود .
برای نصب هر بخاری سالی سه تومان .
ماهی سی تومان هم تنخواه گردان مدرسه بود که مثل پول آب سوخت شده بود و حالا هم ماه دوم سال بود .
اواخر آبان .حاليش کردم که حوصله ی اين کارها را ندارم و غرضم را از مدير شدن برايش خلاصه کردم و گفتم حاضرم همه ی اختيارات را به او بدهم .« اصلا انگار که هنوز مدير نيامده .» مهر مدرسه هم پهلوی خودش باشد .
البته او را هنوز نمی شناختم .
شنيده بودم که مديرها قبلا ناظم خودشان را انتخاب می کنند ، اما من نه کسی را سراغ داشتم و نه حوصله اش را .
حکم خودم را هم به زور گرفته بودم .
سنگ هامان را واکنديم و به دفتر رفتيم و چايی را که فراش از بساط خانه اش درست کرده بود ، خورديم تازنگ را زدند و بازهم زدندو من نگاهی به پرونده های شاگرد ها کردم که هر کدام عبارت بود از دو برگ کاغذ .
از همين دو سه برگ کاغذ دانستم که اوليای بچه ها اغلب زارع و باغبان و اويارند و قبل از اينکه زنگ آخر را بزنند و مدرسه تعطيل بشود بيرون آمدم .
برای روز اول خيلی زياد بود .
۳
فردا صبح رفتم مدرسه .
بچه ها با صف هاشان به طرف کلاسها می رفتند و ناظم چوب به دست توی ايوان ايستاده بود و توی دفتر دوتا از معلم ها بودند .
معلوم شد کار هر روزه شان است .
ناظم را هم فرستادم سر يک کلاس ديگر و خودم آمدم دم در مدرسه به قدم زدن ؛ فکر کردم از هر طرف که بيايند مرا اين ته ، دم در مدرسهخواهند ديدو تمام طول راه در ين خجالت خواهند ماند و ديگر دير نخواهند آمد .يک سياهی ازته جاده ی جنوبی پيداشد .جوانک بريانتين زده بود .
مسلما او هم مرا می ديد ، ولی آهسته ترا ز آن می آمد که يک معلم تاخير کرده جلوی مديرش می آمد .
جلوتر که آمد حتی شنيدم که سوت می زد .
اما بی انصاف چنان سلانه سلانه می آمد که ديدم جای هيچ جای گذشت نيست .
اصلا محل سگ به من نمی گذاشت .
داشتم از کوره در می رفتم که يک مرتبه احساس کردم تغييری در رفتار خود داد و تند کرد . به خير گذشت و گرنه خدا عالم است چه اتفاقی می افتاد .سلام که کرد مثل اين که می خواست چيزی بگويد که پيش دستی کردم : - بفرماييد آقا .
بفرماييد ، بچه ها منتظرند . واقعا به خير گذشت .
شايد اتوبوسش دير کرده .
شايد راه بندان بوده ؛ جاده قرق بوده و باز يک گردن کلفتی از اقصای عالم می آمده که ازين سفره ی مرتضی علی بی نصيب نماند .به هر صورت در دل بخشيدمش .
چه خوب شد که بدوبی راهی نگفتی ! که از دور علم افراشته ی هيکل معلم کلاس چهارم نمايان شد . از همان ته مرا ديده بود .
تقريبا می دويد .تحمل اين يکی را نداشتم .« بدکاری می کنی .
اول بسم الله و مته به خشخاش !» رفتم و توی دفتر نشستم و خودم را به کاری مشغول کرد م که هن هن کنان رسيد .
چنان عرق از پيشانی اش می ريخت که راستی خجالت کشيدم .
يک ليوان آب از کوه به دستش دادم و مسخ شده ی خنده اش را با آب به خوردش دادم و بلند که شد برود ، گفتم : - «عوضش دو کيلو لاغر شديد .» برگشت نگاهی کرد و خنده ای و رفت .ناگهان ناظم از دروارد شد و از را ه نرسيده گفت : - ديد يد آقا ! اين جوری می آند مدرسه .
اون قرتی که عين خيالش هم نبود آقا ! اما اين يکی ..» از او پرسيدم : - «انگار هنوز دو تا از کلاسها ولند ؟» - «بله آقا .
کلاس سه ورزش دارند .
گفتم بنشينند ديکته بنويسند آقا .
معلم حساب پنج و شش هم که نيومده آقا .» در همين حين يکی از عکس های بزرگ دخمه های هخامنشی را که به ديوار کوبيده بود پس زد و : - «نگاه کنيد آقا ...» روی گچ ديوار با مداد قرمز و نه چندان درشت ، به عجله و ناشيانه علامت داس کشيده بودند .
همچنين دنبال کرد : « از آثار دوره ی اوناست آقا .
کارشون همين چيزها بود .
روزنومه بفروشند . تبليغات کنند و داس چکش بکشند آقا .
رييس شون رو که گرفتند چه جونی کندم آقا تاحالی شون کنم که دست وردارند آقا .
و از روی ميز پريد پايين .» -«گفتم مگه باز هم هستند ؟» - «آره آقا ، پس چی ! يکی همين آقازاده که هنوز نيومده آقا .
هر روز نيم ساعت تاخير داره آقا .
يکی هم مثل کلاس سه .» - «خوب چرا تا حالا پاکش نکردی ؟» - «به ! آخه آدم درددلشو واسه ی کی بگه ؟ آخه آقا در ميان تو روی آدم می گند جاسوس ، مامور ! باهاش حرفم شد ه آقا .
کتک و کتک کاری !» و بعد يک سخنرانی که چه طور مدرسه را خراب کرده اند و اعتماد اهل محله را چه طور از بين برده اند که نه انجمنی ، نه کمکی به بی بضاعت ها ؛ و از اين حرف ها . بعد از سخنرانی آقای ناظم دستمالم را دادم که آن عکس ها را پاک کند و بعد هم راه افتاد - م که بروم سراغ اتاق خودم .
در اتاقم را که باز کردم ، داشتم دماغم با بوی خاک نم کشيد ه- اش اخت می کردم که آخرين معلم هم آمد .
آمدم توی ايوان و با صدای بلند ، جوری که در تمام مدرسه بشنوند ، ناظم را صدازدم و گفتم با قلم قرمز برا ی آقا يک ساعت تاخير بگذارند .
۴ روز سوم باز اول وقت مدرسه بودم ....

                                                                                          پايان بخش دوم

+ نوشته شده در  84/09/21ساعت 12:54 PM  توسط امید  |