عجب صبري خدا دارد ....
اگر من جاي او بودم به گرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان
سراپاي وجود بيوفا معشوق را پروانه مي كردم .
عجب صبري خدا دارد !
اگر من جاي او بودم كه ميديدم مشوش عارف عامي زبرق
فتنه اين علم آدم سوز مردم كش ، بجز انديشه عشق و وفا
معدوم هر فكري در اين دنياي پرافسانه مي كردم .
عجب صبري خدا دارد !
اگر من جاي او بودم به عرش كبريايي با همه صبر خدايي تاكه
مي ديدم عزيزي نا بجا ناز بر يك ناروا گرديده خواري
مي فروشد ،
گردش اين چرخ را وارونه بي صبرانه مي كردم .
عجب صبري خدا دارد !
چرا من جاي او باشم ؟ همين بهتر كه او خود جاي خود بنشسته
و تاب و تماشاي تمام زشتكاريهاي اين مخلوق را دارد ،
و گرنه ،
من بجاي او چو بودم ،
يك نفس كي عادلانه سازشي با جاهل فرزانه مي كردم !
عجب صبري خدا دارد !
عجب صبري خدا دارد !