هم سطر هم سپيد ( از مجموعه ما هيچ ، ما نگاه )
صبح است.
گنجشك محض
مي خواند.
پاييز، روي وحدت ديوار
اوراق مي شود.
رفتار آفتاب مفرح
حجم فساد را
از خواب مي پراند:
يك سيب
در فرصت مشبك زنبيل
مي پوسد.
حسي شبيه غربت اشيا
از روي پلك مي گذرد.
بين درخت و ثانيه سبز
تكرار لاجورد
با حسرت كلام مي آميزد.
***
اما
اي حرمت سپيدي كاغذ!
نبض حروف ما
در غيبت مركب مشاق مي زند.
در ذهن حال، جاذبه شكل
از دست مي رود.
***
بايد كتاب را بست.
بايد بلند شد
در امتداد وقت قدم زد،
گل را نگاه كرد،
ابهام را شنيد .
بايد دويد تا ته بودن.
بايد به بوي خاك فنا رفت.
بايد به ملتقاي درخت و خدا رسيد.
بايد نشست
نزديك انبساط
جايي ميان بيخودي و كشف.
*****
![]()
سهراب سپهري ![]()
![]()
