تبليغاتX
هر چه می خواهد دل تنگت بگو ...

هر چه می خواهد دل تنگت بگو ...

به سراغ من اگر می آیید ... این که دیگه فکر کردن نداره بیا ...تند تند بیا

واسه دل شماها ...

+ نوشته شده در  84/09/30ساعت 12:50 PM  توسط امید  | 

و سهراب سپهري

 

سهراب سپهري، شاعر معاصر ايراني ، در پانزدهم مهر ماه سال ‌١٣٠٧ در شهر قم به ‌دنيا آمد.

سهراب تحصيلات ابتدايي را در زادگاهش و دوره‌ متوسطه را در كاشان سپري كرد ، سپس رهسپار تهران شد و در هنركده‌ نقاشي دانشگاه مشغول به تحصيل گرديد.

سپهري در سال ‌١٣٣٢ به دريافت نشان درجه‌ اول علمي از دانشكده‌ هنرهاي زيبا نائل آمد. او نخستين مجموعه‌ شعر نيمايي خود را با نام «مرگ رنگ» در سال ‌١٣٣٠ منتشر كرد كه با استقبال چنداني مواجه نشد.

دو سال بعد «زندگي خواب‌ها» و «آوار آفتاب» را در سال ‌١٣٣٨ منتشر کرد كه مورد استقبال بيشتري قرار گرفت. از آثار او مي ‌توان به مجموعه‌ كتاب‌هاي «صداي پاي آب»، «شرق اندوه» (‌١٣٤٠)، «حجم سبز» (‌١٣٤٦)، «ما هيچ؛ ما نگاه»، «در كنار چمن»، و سپس «هشت كتاب» اشاره كرد. وي همچنين خاطره‌هاي خود را در كتابي با عنوان «اتاق آبي» گردآوري كرده است.

 

وي سفرهايي به اروپا، ژاپن و هند كرد ؛ سپهري هم در نقاشي و هم در شعر، اسلوب خاصي داشت. نقاشي او بي‌تاثير از نقاشي ژاپن نبوده و شعرش هم از عرفان بودايي رنگ پذيرفته است. در زمان حيات وي و پس از مرگش چند نمايشگاه از آثار نقاشي او در ايران و خارج از كشور عرضه شده است.

اين شاعر و نقاش معاصر، سرانجام در اول اردبيهشت ‌ماه سال ‌١٣٥٩ به ديار باقي شتافت و در امامزاده سلطان علي‌محمد باقر (ع) واقع در مشهد اردهال ـ از توابع كاشان ـ به خاك سپرده شد.

رضا براهني در كتاب ”طلا در مس” چنين مي نويسد: «بايد شعر سپهري را آن‌هايي بخوانند كه هرگز تفنگ نديده‌اند، جنگ نديده‌اند، گرسنگي نكشيده‌اند، يتيم نشده‌اند، بايد شعر سپهري را گوزن‌ها و آهوهايي بخوانند كه هرگز دچار دام نشده‌اند، هرگز صداي گلوله‌اي را كه از تفنگ صياد صفير مي‌كشد و جنگل را در خون مي‌غلطاند، نشنيده‌اند ....»

 

محمد حقوقي نيز در مجموعه‌ي ”شعر زمان” درباره‌ ”شرق اندوه” آورده است: « همه‌ شعرهاي اين كتاب، حاصل توجه دوره‌اي شاعر به ديوان شمس بوده است. هم از لحاظ وزن و هم توجه به قوافي مكرر و هم حالات شورانگيز و شوق‌آميز. حالاتي كه شنوندگان حيرت‌زده را دعوت به حركت مي‌كند. دعوت به جست‌وجوي حقيقت ناپيدا و خاصه خداي مقصود شاعر، كه اولين نشانه‌هاي حضور او در همين كتاب احساس مي‌شود.»


«
رفته بودم سر حوض

تا ببينم شايد، عكس تنهايي خود را در آب،

آب در حوض نبود.

ماهيان مي‌گفتند:

هيچ تقصير درختان نيست.

ظهر دم‌ كرده‌ تابستان بود،

پسر روشن آب، لب پاشويه نشست

و عقاب خورشيد، آمد او را به هوا برد كه برد.


به
‌درك راه نبرديم به اكسيژن آب.

برق از پولك ما رفت كه رفت.

ولي آن نور درشت،

عكس آن ميخك قرمز در آب

كه اگر باد مي آمد دل او، پشت چين‌هاي تغافل مي ‌زد،

چشم ما بود.

روزني بود به اقرار بهشت.


تو اگر در تپش باغ خدا را ديدي، همت كن

و بگو ماهي‌ها حوضشان بي‌آب است.

باد مي رفت به سر وقت چنار.

من به سر وقت خدا مي رفتم »

(پيغام ماهي‌ها ـ سهراب سپهري)

نامه پند آموز چارلي چاپلين به دخترش را در اين قسمت ببينيد ..             http://www.tovoman.blogfa.com/ 

 

+ نوشته شده در  84/09/27ساعت 10:16 AM  توسط امید  | 

شبهاي بعد از تو ...

 

چه تاريك و چه دلگيرم در اين شبهاي بعد از تو

                              به زخمي خو گرفتم ، زخم ناپيداي بعد از تو

 

منم با يك سبد آواز همراهي ، تو تنهايي

                                 و من حالا به فكرم فكر يه تنهاي بعد از تو

 

و شعرم شاخه تنگ قفسهاي من من شد

                                 غزل ، اين يار ديرينه كه شد آواي بعد از تو

 

و چون رودي كه گم كرده خم درياي خود را

                                   نمي دانم چه بايد كرد ، فرداهاي بعد از تو

 

تو صبحي در شب يلداي من بودي ، ولي اينك

                            چه تاريك و چه دلگيرم در اين شبهاي بعد از تو

 

+ نوشته شده در  84/09/26ساعت 1:42 PM  توسط امید  | 

آشنايي با هنرمندان

۱- عزت الله انتظامي

 

بازيگري را از تئاتر آغاز كرد.

نمايش فيلم گاو نوشته غلامحسين ساعدي با بازي او و علي نصيريان و ديگر هنرمندان تازه كار اما بااستعداد آن زمان داريوش مهرجويي را وادار كرد تا از روي نمايشنامه گاو  و با همان اكيپ گروه بازيگري، فيلم گاو را بسازد. فيلم گاو ساخته شد و بازي عزت الله انتظامي شد يكي از بهترين نقش آفريني هاي تاريخ سينماي ايران.

انتظامي پس از انقلاب و بخصوص در دهه شصت در انواع و اقسام نقش ها به بهترين نحو ممكن ظاهر شد. بازي او در فيلمهاي حاجي واشنگتن، اجاره نشينها، گراند سينما، هامون،  بانو، خانه خلوت، ناصرالدين شاه اكتور سينما، روز فرشته، روسري آبي و خانه اي روي  آب اوج هنرنمايي او در كارنامه سينمايي اش است.

عزت الله انتظامي در جشنواره بيست و يكم فيلم فجر با فيلم ديوانه اي از قفس پريد (احمدرضا معتمدي) حضور داشت.

او در گاوخوني دومين همكاري اش با بهروز افخمي را تجربه كرد و جايي براي زندگي چهارمين تجربه اش با محمدرضا بزرگ نيا بود.

او براي اولين بار با مسعود كيميايي يكي از كارگردانان صاحب سبك سينماي ايران و در سن 79 سالگي در فيلم « حكم » همكاري كرد. شايد نقش « رضا » در فيلم حكم يك دن كورلئونه باشد. فيلمي كه شايد حال و هواي پدرخوانده را برايمان زنده كند.

...............................................

فيلمهاي سينمايي:

گاو (داريوش مهرجويي، 1348)

آقاي هالو (داريوش مهرجويي، 1349)

بيتا (هژير داريوش، 1351)

صادق كرده (ناصر تقوايي، 1351)

پستچي (داريوش مهرجويي، 1351)

ملكوت (پرويز كيمياوي، 1355)

شير خفته (1355)

دايره مينا (داريوش مهرجويي، 1357)

مدرسه اي كه مي رفتيم (داريوش مهرجويي، 1359)

حاجي واشنگتن (علي حاتمي، 1360)

كمال الملك (علي حاتمي، 1362)

خانه عنكبوت (عليرضا داودنژاد، 1362)

اجاره نشينها (داريوش مهرجويي، 1365)

شير سنگي (مسعود جعفري جوزاني، 1365)

شيرك (داريوش مهرجويي، 1366)

گراند سينما (حسن  هدايت، 1367)

كشتي آنجليكا (محمدرضا بزرگ نيا، 1367)

در مسير تندباد (مسعود جعفري جوزاني، 1367)

هامون (داريوش مهرجويي، 1368)

بانو (داريوش مهرجويي، 1370)

خانه خلوت (داريوش مهرجويي، 1370)

ناصرالدين شاه اكتور سينما (محسن مخملباف، 1370)

روز فرشته (بهروز افخمي، 1372)

جنگ نفت كشها (محمدرضا بزرگ نيا، 1372)

روسري آبي (رخشان بني اعتماد، 1373)

روز واقعه (شهرام اسدي، 1373)

باد و شقايق (سيدضياءالدين دري، 1377)

كميته مجازات (علي حاتمي، 1377)

محاكمه (مجموعه، حسن هدايت، 1378)

ميكس (داريوش مهرجويي، 1378)

طهران روزگار نو (علي حاتمي، 1378)

سايه روشن (حسن هدايت، 1380)

خانه اي روي  آب (بهمن فرمان آرا، 1380)

ديوانه اي از قفس پريد (احمدرضا معتمدي، 1381)

گاوخوني (بهروز افخمي، 1381)

جايي براي زندگي (محمدرضا بزرگ نيا، 1382)

حكم (مسعود كيميايي، 1383)

ستاره ها (فريدون جيراني، 1384)

 

+ نوشته شده در  84/09/26ساعت 12:48 PM  توسط امید  | 

بياد فروغ

دلم گرفته است

دلم گرفته است

به ايوان ميروم و انگشتانم را

بر پوست كشيده شب مي كشم

چراغهاي رابطه تاريكند

چراغهاي رابطه تاريكند

كسي مرا به آفتاب معرفي نخواهد كرد

كسي مرا به مهماني گنجشك نخواهد برد

پرواز را بخاطر بسپار

پرنده مردنيست

                                ....

+ نوشته شده در  84/09/24ساعت 1:46 PM  توسط امید  | 

عجب صبري خدا دارد ....

عجب صبري خدا دارد !

اگر من جاي او بودم به گرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان

سراپاي وجود بيوفا معشوق را پروانه مي كردم .

عجب صبري خدا دارد !

اگر من جاي او بودم كه ميديدم مشوش عارف عامي زبرق

فتنه اين علم آدم سوز مردم كش ، بجز انديشه عشق و وفا

معدوم هر فكري در اين دنياي پرافسانه مي كردم .

عجب صبري خدا دارد !

اگر من جاي او بودم به عرش كبريايي با همه صبر خدايي تاكه

مي ديدم عزيزي نا بجا ناز بر يك ناروا گرديده خواري

مي فروشد ،

گردش اين چرخ را وارونه بي صبرانه مي كردم .

عجب صبري خدا دارد !

چرا من جاي او باشم ؟ همين بهتر كه او خود جاي خود بنشسته

و تاب و تماشاي تمام زشتكاريهاي اين مخلوق را دارد ، 

و گرنه ،

من بجاي او چو بودم ،

يك نفس كي عادلانه سازشي با جاهل فرزانه مي كردم !

عجب صبري خدا دارد !

                عجب صبري خدا دارد !

 

+ نوشته شده در  84/09/24ساعت 11:30 AM  توسط امید  | 

سيب ...

تو به من خنديدي ...

و نميدانستي

كه من به چه دلهره از باغچه همسايه

سيب را دزديدم !

باغبان از پي من تند دويد

سيب را دست تو ديد

غضب آلود به من كرد نگاه

سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك

و تو رفتي و هنوز

سالهاست كه در گوش من آرام ، آرام

خش خش گام تو تكرار كنان

مي دهد آزارم

و من انديشه كنان غرق اين پندارم

كه چرا خانه كوچك ما

سيب نداشت ؟

        سيب نداشت ؟   

+ نوشته شده در  84/09/23ساعت 5:35 PM  توسط امید  | 

روزهاي رفته فروغ ...

 

آن روزها رفتند
آن روزهای خیرگی در رازهای جسم
آن روزهای آشنایی های محتاطانه، با زیبایی رگ های
آبی رنگ
دستی که با یک گل از پشت دیواری صدا میزد
یک دست دیگر را
و لکه های کوچک جوهر ، بر این دت مشوش ،
مضطرب ، ترسان
و عشق ،
که در سلامی شرم آگین خویشتن را باز گو میکرد
در ظهرهای گرم دودآلود
ما عشقمان را در غبار کوچه میخواندم
ما بازبان ساده ء گلهای قاصد آشنا بودیم
ما قلبهامان را به باغ مهربانی های معصومانه
میبردیم
و به درختان قرض میدادیم
و توپ ، با پیغامهای بوسه در دستان ما میگشت
و عشق بود ، آن حس مغشوشی که در تاریکی
هشتی
ناگاه
محصورمان می کرد
و ذبمان میکرد، در انبوه سوزان نفس ها و تپش ها
و تبسمهای دزدانه

آن روزها رفتند
آن روزها مپل نباتاتی که در خورشید میپوسند
از تابش خورشید، پوسند
و گم شدند آن کوچه های گیج از عطر اقاقی ها
در ازدحام پر هیاهوی خیابانهای بی برگشت .
و دختری که گونه هایش را
با برگهای شمعدانی رنگ میزد ، اه
اکنون زنی تنهاست
اکنون زنی تنهاست .               

                                             فروغ فرخزاد  

  

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  84/09/22ساعت 11:19 AM  توسط امید  | 

هم سطر هم سپيد ( از مجموعه ما هيچ ، ما نگاه )

 

صبح است.

گنجشك محض

مي خواند.

پاييز، روي وحدت ديوار

اوراق مي شود.

رفتار آفتاب مفرح

حجم فساد را

از خواب مي پراند:

يك سيب

در فرصت مشبك زنبيل

مي پوسد.

حسي شبيه غربت اشيا

از روي پلك مي گذرد.

بين درخت و ثانيه سبز

تكرار لاجورد

با حسرت كلام مي آميزد.

***

اما

اي حرمت سپيدي كاغذ!

نبض حروف ما

در غيبت مركب مشاق مي زند.

در ذهن حال، جاذبه شكل

از دست مي رود.

***

بايد كتاب را بست.

بايد بلند شد

در امتداد وقت قدم زد،

گل را نگاه كرد،

ابهام را شنيد .

بايد دويد تا ته بودن.

بايد به بوي خاك فنا رفت.

بايد به ملتقاي درخت و خدا رسيد.

بايد نشست

نزديك انبساط

جايي ميان بيخودي و كشف.

*****

                                                              سهراب سپهري 

+ نوشته شده در  84/09/22ساعت 8:43 AM  توسط امید  |