به سراغ من اگر می آیید ... این که دیگه فکر کردن نداره بیا ...تند تند بیا
اون روزا ما دلي داشتيم
واسه بردن جوني داشتيم
واسه مردن كسي بوديم
كاري داشتيم ، پاييزو بهاري داشتيم
تو سرا ما سري داشتيم
عشقي و دلبري داشتيم
كسي آمد كه حرف عشق و با ما زد ،
دل ترسوي ما هم دل رو به دريا زد
با يك درياي طوفاني
دل ما رفته ميهماني
چه دوره ساحلش از دور پيدا نيست
يه عمري راهه وو تو قدرت ما نيست
بايد پارو نزد وا داد بايد دل رو به دريا داد
خودش ميبرتت هر جا دلش خواست
به هرجا برد بدون ساحل همونجاست ...
به اميدي كه ساحل داره اين دريا
به اميدي كه آروم ميشه تا فردا
به اميدي كه اين دريا فقط شاماهي داره
به عشقي كه نمي بينيم شباشو بي ستاره
دل ما رفته ميهماني
خودش ميبرتت هر جا دلش خواست به هرجا برد بدون ساحل همونجاست
بدون ساحل همونجاست ![]()
![]()
![]()
سياوش
سهراب سپهري، شاعر معاصر ايراني ، در پانزدهم مهر ماه سال ١٣٠٧ در شهر قم به دنيا آمد.
سهراب تحصيلات ابتدايي را در زادگاهش و دوره متوسطه را در كاشان سپري كرد ، سپس رهسپار تهران شد و در هنركده نقاشي دانشگاه مشغول به تحصيل گرديد.
سپهري در سال ١٣٣٢ به دريافت نشان درجه اول علمي از دانشكده هنرهاي زيبا نائل آمد. او نخستين مجموعه شعر نيمايي خود را با نام «مرگ رنگ» در سال ١٣٣٠ منتشر كرد كه با استقبال چنداني مواجه نشد.
دو سال بعد «زندگي خوابها» و «آوار آفتاب» را در سال ١٣٣٨ منتشر کرد كه مورد استقبال بيشتري قرار گرفت. از آثار او مي توان به مجموعه كتابهاي «صداي پاي آب»، «شرق اندوه» (١٣٤٠)، «حجم سبز» (١٣٤٦)، «ما هيچ؛ ما نگاه»، «در كنار چمن»، و سپس «هشت كتاب» اشاره كرد. وي همچنين خاطرههاي خود را در كتابي با عنوان «اتاق آبي» گردآوري كرده است.
|
|
وي سفرهايي به اروپا، ژاپن و هند كرد ؛ سپهري هم در نقاشي و هم در شعر، اسلوب خاصي داشت. نقاشي او بيتاثير از نقاشي ژاپن نبوده و شعرش هم از عرفان بودايي رنگ پذيرفته است. در زمان حيات وي و پس از مرگش چند نمايشگاه از آثار نقاشي او در ايران و خارج از كشور عرضه شده است.
اين شاعر و نقاش معاصر، سرانجام در اول اردبيهشت ماه سال ١٣٥٩ به ديار باقي شتافت و در امامزاده سلطان عليمحمد باقر (ع) واقع در مشهد اردهال ـ از توابع كاشان ـ به خاك سپرده شد.
رضا براهني در كتاب ”طلا در مس” چنين مي نويسد: «بايد شعر سپهري را آنهايي بخوانند كه هرگز تفنگ نديدهاند، جنگ نديدهاند، گرسنگي نكشيدهاند، يتيم نشدهاند، بايد شعر سپهري را گوزنها و آهوهايي بخوانند كه هرگز دچار دام نشدهاند، هرگز صداي گلولهاي را كه از تفنگ صياد صفير ميكشد و جنگل را در خون ميغلطاند، نشنيدهاند ....»
|
|
محمد حقوقي نيز در مجموعهي ”شعر زمان” درباره ”شرق اندوه” آورده است: « همه شعرهاي اين كتاب، حاصل توجه دورهاي شاعر به ديوان شمس بوده است. هم از لحاظ وزن و هم توجه به قوافي مكرر و هم حالات شورانگيز و شوقآميز. حالاتي كه شنوندگان حيرتزده را دعوت به حركت ميكند. دعوت به جستوجوي حقيقت ناپيدا و خاصه خداي مقصود شاعر، كه اولين نشانههاي حضور او در همين كتاب احساس ميشود.»
« رفته بودم سر حوض
تا ببينم شايد، عكس تنهايي خود را در آب،
آب در حوض نبود.
ماهيان ميگفتند:
هيچ تقصير درختان نيست.
ظهر دم كرده تابستان بود،
پسر روشن آب، لب پاشويه نشست
و عقاب خورشيد، آمد او را به هوا برد كه برد.
به درك راه نبرديم به اكسيژن آب.
برق از پولك ما رفت كه رفت.
ولي آن نور درشت،
عكس آن ميخك قرمز در آب
كه اگر باد مي آمد دل او، پشت چينهاي تغافل مي زد،
چشم ما بود.
روزني بود به اقرار بهشت.
تو اگر در تپش باغ خدا را ديدي، همت كن
و بگو ماهيها حوضشان بيآب است.
باد مي رفت به سر وقت چنار.
من به سر وقت خدا مي رفتم »
(پيغام ماهيها ـ سهراب سپهري)
نامه پند آموز چارلي چاپلين به دخترش را در اين قسمت ببينيد .. http://www.tovoman.blogfa.com/
چه تاريك و چه دلگيرم در اين شبهاي بعد از تو
به زخمي خو گرفتم ، زخم ناپيداي بعد از تو
منم با يك سبد آواز همراهي ، تو تنهايي
و من حالا به فكرم فكر يه تنهاي بعد از تو
و شعرم شاخه تنگ قفسهاي من من شد
غزل ، اين يار ديرينه كه شد آواي بعد از تو
و چون رودي كه گم كرده خم درياي خود را
نمي دانم چه بايد كرد ، فرداهاي بعد از تو
تو صبحي در شب يلداي من بودي ، ولي اينك
چه تاريك و چه دلگيرم در اين شبهاي بعد از تو
۱- عزت الله انتظامي
بازيگري را از تئاتر آغاز كرد.
نمايش فيلم گاو نوشته غلامحسين ساعدي با بازي او و علي نصيريان و ديگر هنرمندان تازه كار اما بااستعداد آن زمان داريوش مهرجويي را وادار كرد تا از روي نمايشنامه گاو و با همان اكيپ گروه بازيگري، فيلم گاو را بسازد. فيلم گاو ساخته شد و بازي عزت الله انتظامي شد يكي از بهترين نقش آفريني هاي تاريخ سينماي ايران.
انتظامي پس از انقلاب و بخصوص در دهه شصت در انواع و اقسام نقش ها به بهترين نحو ممكن ظاهر شد. بازي او در فيلمهاي حاجي واشنگتن، اجاره نشينها، گراند سينما، هامون، بانو، خانه خلوت، ناصرالدين شاه اكتور سينما، روز فرشته، روسري آبي و خانه اي روي آب اوج هنرنمايي او در كارنامه سينمايي اش است.
عزت الله انتظامي در جشنواره بيست و يكم فيلم فجر با فيلم ديوانه اي از قفس پريد (احمدرضا معتمدي) حضور داشت.
او در گاوخوني دومين همكاري اش با بهروز افخمي را تجربه كرد و جايي براي زندگي چهارمين تجربه اش با محمدرضا بزرگ نيا بود.
او براي اولين بار با مسعود كيميايي يكي از كارگردانان صاحب سبك سينماي ايران و در سن 79 سالگي در فيلم « حكم » همكاري كرد. شايد نقش « رضا » در فيلم حكم يك دن كورلئونه باشد. فيلمي كه شايد حال و هواي پدرخوانده را برايمان زنده كند.
...............................................
فيلمهاي سينمايي:
گاو (داريوش مهرجويي، 1348)
آقاي هالو (داريوش مهرجويي، 1349)
بيتا (هژير داريوش، 1351)
صادق كرده (ناصر تقوايي، 1351)
پستچي (داريوش مهرجويي، 1351)
ملكوت (پرويز كيمياوي، 1355)
شير خفته (1355)
دايره مينا (داريوش مهرجويي، 1357)
مدرسه اي كه مي رفتيم (داريوش مهرجويي، 1359)
حاجي واشنگتن (علي حاتمي، 1360)
كمال الملك (علي حاتمي، 1362)
خانه عنكبوت (عليرضا داودنژاد، 1362)
اجاره نشينها (داريوش مهرجويي، 1365)
شير سنگي (مسعود جعفري جوزاني، 1365)
شيرك (داريوش مهرجويي، 1366)
گراند سينما (حسن هدايت، 1367)
كشتي آنجليكا (محمدرضا بزرگ نيا، 1367)
در مسير تندباد (مسعود جعفري جوزاني، 1367)
خانه خلوت (داريوش مهرجويي، 1370)
ناصرالدين شاه اكتور سينما (محسن مخملباف، 1370)
روز فرشته (بهروز افخمي، 1372)
جنگ نفت كشها (محمدرضا بزرگ نيا، 1372)
روسري آبي (رخشان بني اعتماد، 1373)
باد و شقايق (سيدضياءالدين دري، 1377)
كميته مجازات (علي حاتمي، 1377)
محاكمه (مجموعه، حسن هدايت، 1378)
طهران روزگار نو (علي حاتمي، 1378)
خانه اي روي آب (بهمن فرمان آرا، 1380)
ديوانه اي از قفس پريد (احمدرضا معتمدي، 1381)
جايي براي زندگي (محمدرضا بزرگ نيا، 1382)
ستاره ها (فريدون جيراني، 1384)
دلم گرفته است
به ايوان ميروم و انگشتانم را
بر پوست كشيده شب مي كشم
چراغهاي رابطه تاريكند
چراغهاي رابطه تاريكند
كسي مرا به آفتاب معرفي نخواهد كرد
كسي مرا به مهماني گنجشك نخواهد برد
پرواز را بخاطر بسپار
پرنده مردنيست
....![]()
![]()
![]()
اگر من جاي او بودم به گرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان
سراپاي وجود بيوفا معشوق را پروانه مي كردم .
عجب صبري خدا دارد !
اگر من جاي او بودم كه ميديدم مشوش عارف عامي زبرق
فتنه اين علم آدم سوز مردم كش ، بجز انديشه عشق و وفا
معدوم هر فكري در اين دنياي پرافسانه مي كردم .
عجب صبري خدا دارد !
اگر من جاي او بودم به عرش كبريايي با همه صبر خدايي تاكه
مي ديدم عزيزي نا بجا ناز بر يك ناروا گرديده خواري
مي فروشد ،
گردش اين چرخ را وارونه بي صبرانه مي كردم .
عجب صبري خدا دارد !
چرا من جاي او باشم ؟ همين بهتر كه او خود جاي خود بنشسته
و تاب و تماشاي تمام زشتكاريهاي اين مخلوق را دارد ،
و گرنه ،
من بجاي او چو بودم ،
يك نفس كي عادلانه سازشي با جاهل فرزانه مي كردم !
عجب صبري خدا دارد !
عجب صبري خدا دارد !
و نميدانستي
كه من به چه دلهره از باغچه همسايه
سيب را دزديدم !
باغبان از پي من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلود به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتي و هنوز
سالهاست كه در گوش من آرام ، آرام
خش خش گام تو تكرار كنان
مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق اين پندارم
كه چرا خانه كوچك ما
سيب نداشت ؟
سيب نداشت ؟ ![]()
![]()
![]()
![]()
آن روزهای خیرگی در رازهای جسم
آن روزهای آشنایی های محتاطانه، با زیبایی رگ های
آبی رنگ
دستی که با یک گل از پشت دیواری صدا میزد
یک دست دیگر را
و لکه های کوچک جوهر ، بر این دت مشوش ،
مضطرب ، ترسان
و عشق ،
که در سلامی شرم آگین خویشتن را باز گو میکرد
در ظهرهای گرم دودآلود
ما عشقمان را در غبار کوچه میخواندم
ما بازبان ساده ء گلهای قاصد آشنا بودیم
ما قلبهامان را به باغ مهربانی های معصومانه
میبردیم
و به درختان قرض میدادیم
و توپ ، با پیغامهای بوسه در دستان ما میگشت
و عشق بود ، آن حس مغشوشی که در تاریکی
هشتی
ناگاه
محصورمان می کرد
و ذبمان میکرد، در انبوه سوزان نفس ها و تپش ها
و تبسمهای دزدانه
آن روزها رفتند
آن روزها مپل نباتاتی که در خورشید میپوسند
از تابش خورشید، پوسند
و گم شدند آن کوچه های گیج از عطر اقاقی ها
در ازدحام پر هیاهوی خیابانهای بی برگشت .
و دختری که گونه هایش را
با برگهای شمعدانی رنگ میزد ، اه
اکنون زنی تنهاست
اکنون زنی تنهاست .
فروغ فرخزاد ![]()
![]()
![]()
صبح است.
گنجشك محض
مي خواند.
پاييز، روي وحدت ديوار
اوراق مي شود.
رفتار آفتاب مفرح
حجم فساد را
از خواب مي پراند:
يك سيب
در فرصت مشبك زنبيل
مي پوسد.
حسي شبيه غربت اشيا
از روي پلك مي گذرد.
بين درخت و ثانيه سبز
تكرار لاجورد
با حسرت كلام مي آميزد.
***
اما
اي حرمت سپيدي كاغذ!
نبض حروف ما
در غيبت مركب مشاق مي زند.
در ذهن حال، جاذبه شكل
از دست مي رود.
***
بايد كتاب را بست.
بايد بلند شد
در امتداد وقت قدم زد،
گل را نگاه كرد،
ابهام را شنيد .
بايد دويد تا ته بودن.
بايد به بوي خاك فنا رفت.
بايد به ملتقاي درخت و خدا رسيد.
بايد نشست
نزديك انبساط
جايي ميان بيخودي و كشف.
*****
![]()
سهراب سپهري ![]()
![]()
پروين اعتصامي
پروين اعتصامى در سال 1285 هجرى شمسى در خانواده اى دانش پرور و اهل قلم به دنيا آمد . در دوران کودکي، زبان هاى فارسى و عربى را زير نظر معلمين خصوصى در منزل و زبان انگليسى را در مدرسه آمريکاييها فراگرفت.
ذوق سرشار و وجدان بيدار پروين با آشناييش به فنون ادب درهم آميخت و وى را در زمان حيات کوتاه خود به جايگاه بلندى رساند.
ديوان پروين ، شامل 248 قطعه شعر مى باشد که 65 قطعه از آن به صورت مناظره مى باشد، که به شيوه اى هنرمندانه به پند و اندرز و شرح پريشانى مستمندان و انتقاد از عالمان بى عمل مى باشد.
مناظره ميان گل و گياه ، نخ و سوزن ، سير و پياز ، مور و مار، ديگ و تاوه ، مست و هشيار .....که با طنزى لطيف همراه است ، گوياى اشاراتى است واضح و روشن که وى در آن ها به ترسيم فساد و تزوير اجتماع زمان خود مى پردازد. بنابراين شعر پروين از برجسته ترين نمونه هاى شعر تعليمى به حساب مى آيد.
پروين رمز عظمت و بزرگى انسان را در گرو تربيت يافتن در دامان مادر مى داند و مى گويد:
اگر افلاطن و سقراط بوده اند بزرگ
بزرگ بوده پرستار خردى ايشان.
به گاهواره مادر بسى خفت ،
سپس به مکتب حکمت حکيم شد لقمان.
پروين زنى صريح اللهجه و صادق بود که اعتقاد داشت بايد از سر جان به جانبدارى از حقيقت برخاست و سخن حق را به هر قيمتى به زبان جارى کرد :
وقت سخن مترس و بگو آنچه گفتنى است
شمشير روز معرکه زشت است در نيام!
پروين پادشاهان را به گرگهايى تشبيه نموده که لباس شبان بر تن کرده اند و در جايى از زبان پيرزنى
مى گويد:
ما را به چوب و رخت شبانى فريفته است
اين گرگ سالهاست که با گله آشناست!
پروين در سال 1320 هجرى شمسى ديده از جهان فروبست.
يادش گرامي و روحش شاد ![]()
![]()
![]()
قسمت دوم داستان ...
و از در آمديم بيرون .بعد از آن به اطاقی که در آينده مال من بود سرزديم .بهتر از اين نمی شد . بی سرو صدا ، آفتاب رو ، دور افتاده . وسط حياط ، يک حوض بزرگ بود و کم عمق 0000.
تنها قسمت ساختمان بودکه رعايت حال بچه های قد و نيم قد در آن شده بود .دور حياط ديوار بلندی بود درست مثل ديوار چين .
سد مرتفعی در مقابل فرار احتمالی فرهنگ و ته حياط مستراح و اتاق فراش بغلش و انبار زغال و بعد هم يک کلاس .به مستراح هم سرکشيديم .
همه بی در وسقف و تيغه ای ميان آنها .نگاهی به ناظم کردم که پا به پايم می آمد .
گفت : «- دردسر عجيبی شده آقا .
تا حالا صد تا کاغذ به اداره ی ساختمان نوشتيم آقا . می گند نمی شه پول دولت رو تو ملک ديگرون خرج کرد .» - «گفتم راست ميگند .
» ديگه کافی بود .
آمديم بيرون .
همان توی حياط تا نفسی تازه کنيم وضع مالی و بودجه و ازين حرفها ی مدرسه را پرسيدم .
هر اتاق ماهی پانزده ريالحق نظافت داشت . لوازم التحرير و دفترها را هم اداره ی فرهنگ می داد .
ماهی بيست و پنج تومان هم برای آب خوردن داشتند که هنوز وصول نشده بود .
برای نصب هر بخاری سالی سه تومان .
ماهی سی تومان هم تنخواه گردان مدرسه بود که مثل پول آب سوخت شده بود و حالا هم ماه دوم سال بود .
اواخر آبان .حاليش کردم که حوصله ی اين کارها را ندارم و غرضم را از مدير شدن برايش خلاصه کردم و گفتم حاضرم همه ی اختيارات را به او بدهم .« اصلا انگار که هنوز مدير نيامده .» مهر مدرسه هم پهلوی خودش باشد .
البته او را هنوز نمی شناختم .
شنيده بودم که مديرها قبلا ناظم خودشان را انتخاب می کنند ، اما من نه کسی را سراغ داشتم و نه حوصله اش را .
حکم خودم را هم به زور گرفته بودم .
سنگ هامان را واکنديم و به دفتر رفتيم و چايی را که فراش از بساط خانه اش درست کرده بود ، خورديم تازنگ را زدند و بازهم زدندو من نگاهی به پرونده های شاگرد ها کردم که هر کدام عبارت بود از دو برگ کاغذ .
از همين دو سه برگ کاغذ دانستم که اوليای بچه ها اغلب زارع و باغبان و اويارند و قبل از اينکه زنگ آخر را بزنند و مدرسه تعطيل بشود بيرون آمدم .
برای روز اول خيلی زياد بود . ۳ فردا صبح رفتم مدرسه .
بچه ها با صف هاشان به طرف کلاسها می رفتند و ناظم چوب به دست توی ايوان ايستاده بود و توی دفتر دوتا از معلم ها بودند .
معلوم شد کار هر روزه شان است .
ناظم را هم فرستادم سر يک کلاس ديگر و خودم آمدم دم در مدرسه به قدم زدن ؛ فکر کردم از هر طرف که بيايند مرا اين ته ، دم در مدرسهخواهند ديدو تمام طول راه در ين خجالت خواهند ماند و ديگر دير نخواهند آمد .يک سياهی ازته جاده ی جنوبی پيداشد .جوانک بريانتين زده بود .
مسلما او هم مرا می ديد ، ولی آهسته ترا ز آن می آمد که يک معلم تاخير کرده جلوی مديرش می آمد .
جلوتر که آمد حتی شنيدم که سوت می زد .
اما بی انصاف چنان سلانه سلانه می آمد که ديدم جای هيچ جای گذشت نيست .
اصلا محل سگ به من نمی گذاشت .
داشتم از کوره در می رفتم که يک مرتبه احساس کردم تغييری در رفتار خود داد و تند کرد . به خير گذشت و گرنه خدا عالم است چه اتفاقی می افتاد .سلام که کرد مثل اين که می خواست چيزی بگويد که پيش دستی کردم : - بفرماييد آقا .
بفرماييد ، بچه ها منتظرند . واقعا به خير گذشت .
شايد اتوبوسش دير کرده .
شايد راه بندان بوده ؛ جاده قرق بوده و باز يک گردن کلفتی از اقصای عالم می آمده که ازين سفره ی مرتضی علی بی نصيب نماند .به هر صورت در دل بخشيدمش .
چه خوب شد که بدوبی راهی نگفتی ! که از دور علم افراشته ی هيکل معلم کلاس چهارم نمايان شد . از همان ته مرا ديده بود .
تقريبا می دويد .تحمل اين يکی را نداشتم .« بدکاری می کنی .
اول بسم الله و مته به خشخاش !» رفتم و توی دفتر نشستم و خودم را به کاری مشغول کرد م که هن هن کنان رسيد .
چنان عرق از پيشانی اش می ريخت که راستی خجالت کشيدم .
يک ليوان آب از کوه به دستش دادم و مسخ شده ی خنده اش را با آب به خوردش دادم و بلند که شد برود ، گفتم : - «عوضش دو کيلو لاغر شديد .» برگشت نگاهی کرد و خنده ای و رفت .ناگهان ناظم از دروارد شد و از را ه نرسيده گفت : - ديد يد آقا ! اين جوری می آند مدرسه .
اون قرتی که عين خيالش هم نبود آقا ! اما اين يکی ..» از او پرسيدم : - «انگار هنوز دو تا از کلاسها ولند ؟» - «بله آقا .
کلاس سه ورزش دارند .
گفتم بنشينند ديکته بنويسند آقا .
معلم حساب پنج و شش هم که نيومده آقا .» در همين حين يکی از عکس های بزرگ دخمه های هخامنشی را که به ديوار کوبيده بود پس زد و : - «نگاه کنيد آقا ...» روی گچ ديوار با مداد قرمز و نه چندان درشت ، به عجله و ناشيانه علامت داس کشيده بودند .
همچنين دنبال کرد : « از آثار دوره ی اوناست آقا .
کارشون همين چيزها بود .
روزنومه بفروشند . تبليغات کنند و داس چکش بکشند آقا .
رييس شون رو که گرفتند چه جونی کندم آقا تاحالی شون کنم که دست وردارند آقا .
و از روی ميز پريد پايين .» -«گفتم مگه باز هم هستند ؟» - «آره آقا ، پس چی ! يکی همين آقازاده که هنوز نيومده آقا .
هر روز نيم ساعت تاخير داره آقا .
يکی هم مثل کلاس سه .» - «خوب چرا تا حالا پاکش نکردی ؟» - «به ! آخه آدم درددلشو واسه ی کی بگه ؟ آخه آقا در ميان تو روی آدم می گند جاسوس ، مامور ! باهاش حرفم شد ه آقا .
کتک و کتک کاری !» و بعد يک سخنرانی که چه طور مدرسه را خراب کرده اند و اعتماد اهل محله را چه طور از بين برده اند که نه انجمنی ، نه کمکی به بی بضاعت ها ؛ و از اين حرف ها . بعد از سخنرانی آقای ناظم دستمالم را دادم که آن عکس ها را پاک کند و بعد هم راه افتاد - م که بروم سراغ اتاق خودم .
در اتاقم را که باز کردم ، داشتم دماغم با بوی خاک نم کشيد ه- اش اخت می کردم که آخرين معلم هم آمد .
آمدم توی ايوان و با صدای بلند ، جوری که در تمام مدرسه بشنوند ، ناظم را صدازدم و گفتم با قلم قرمز برا ی آقا يک ساعت تاخير بگذارند . ۴ روز سوم باز اول وقت مدرسه بودم ....
پايان بخش دوم
باتشكر از عزيزان و دوستان http://www.tovoman.blogfa.com